ساعت داره پنج میشه و من هنوز نتونستم بخابم.
فک میکنم دچار پنیک اتک شدم. یا یه چیزی شبیهش. نمیدونم. یه استرس و یه دلشوره و یه حال بد. یه چیزی که با کوچکترین صدایی بند دلم پاره میشه و سه متر از جام میپ
خیلی سال پیش، حالا نه ده سال مثلن، پنج شیش سال پیش که پسرخاله ی کوچیکم تازه نامزد کرده بودم و نامزدش یه دختر ترد و نازک و کوچیک 20 ساله ای بود، به هـ گفتم چی میشد اگه من یکی شبیه این بودم. گفت چجوری ی
در خسته ترین و له ترین و روان پریش ترین دوره ی زندگیمم واقعن. ینی به قدری احساس فشار روانی و تنهایی و غم و اندوه و تنهایی و بی چاره گی دارم که نمیدونم دقیقن کی ممکنه بتونم از همشون نجات پیدا کنم. کی م
ساعت هنوز شیش نشده و خونه به خاطر غروب زودرس و هوای ابری و بارونی تاریک تاریک شده. قشنگ یه هفته اس هیچی درس نخوندم. درس درست حسابی و از رو کتاب منظورمه. همینجوری میرم نظریه ها رو سرچ میکنم هی رو گوشی
آخرین بار سی مهر اینجا نوشتم، فردا 25 آبانه، سه هفته بیشتر گذشته، چه زود. واقعن این سرعت گذر زمان ترسناکه. اون کاری که گفتم میخام انجام بدم تا خودمو ثابت کنم، انجام دادم و بله بهترین در جهانم هنوز :))